تبليغاتX
جوانکی که روانشناس شد...

جوانکی که روانشناس شد...

برگرفته از یک دوست قدیمی

 

جهنم سرد

 

جهان در حال تغییر کردن است .آن را در آب حس میکنم.ان را در هوا می بویم. ضربان قلبم به

انتها رسیده و با اخرین توانم خودم را به جایی میرسانم که کسی مرا نشناسد وقتی از خانه

بیرون می آمدم حالم بدتر از روزهای قبل شده بود اول می خواستم به بیمارستانی بروم اما دیگر دیر شده و من تصمیم

خودم را گرفته بودم ضربانم هر لحظه تندتر مبشود. از حرکات من همگان میفهمند که به انتها رسیده ام اما به روی خودشان نمی اورند و از کنارم مبگذرند تا حتی برای ثانیه ای سرمشق کودک

خردسالشان نشوم خودم را به وسط پل غازیان یندر انزلی میرسانم و بادستان سردم به شدت به

نرده ها میچسبم صدای بوق بلند کشتی ها مثل ندای مرگ است هوا هنوز کاملا تاریک نشده اما

من انجماد بامداد را حس میکنم .وقت زیادی برایم نمانده که تمام خاطرات زندگیم را مرور کنم

اما از اخرین باری که شیشه مصرف کرده بودم فقط چند ساعت میگذشت که متوجه شدم قلبم

خیلی بیشتر از حد معمول میتپد و این صحنه های اخر مدام برایم تکرار میشد بارها خواستم کنار

بکشم اما لعنت به ندانم کاری ها  حالا فقط به اسمان نگاه میکنم و منتظر امدن فرشته ی

مرگم .هر نوری در هر سمتی از خیابان دریا یا اسمان نظرم را به خود جلب میکرد .تپش قلبم

شدت بیشتری گرفت و من کمکم احساس خفگی میکردم.داشت شروع میشد تصاویر درهم و

برهم میشد و ناگهان دوباره واضح میگشت پاهایم را تکان دادم احساس کردم درون انبوهی از

برفم وقتی به اطراف نگاه کردم همه جا دانه های سفید میبارید سعی کردم بلند شوم لحطه ای

نمیتوانستم دهانم را بسته نگه دارم و با تمام وجود سعی میکردم با دهان نفس بکشم درد بسیار

وحشتناکی از درونم شروع شده بود خودم را به سمت نرده ها خم کردم و سرم را به سمت اب

دریا گرفتم وقتی بوی دریا به مشامم رسید اخرین نفسم را کشیدم و ناکهان احساس کردم هیچ چیز

درون سینه ام نیست و حرکت قلبم کند تر و کندتر میشود صدای دویدن چند نفر با که با صدای

بلند سمتم میدویدند اخرین صدایی بود که به گوشم میرسید تمام وزنم را به جلو انداختم و گذاشتم

که جاذبه ی زمین کار خودش را بکند و من را به اغوش اب برساند جایی که در ان معلق میشدم

جایی که قبل از تولد هم طعم ان را چشیده بودم از بالای پل در حالی که سرم به سمت بالا بود به

پایین افتادم .6 نفر. 6نفر آنجا کنار نرده ها بودند و داشتند نگاهم میکردند آب مرا در اغوش

گرفت.

و سرما تمام شد...

شیشه یکی از محرک های بسیار خطرناک امروزی است .مصرف کنندگان شیشه عمدتا از عواقب ان بی خبرند حتی از ساده ترین مواد اولیه ی این محرک اطلاع چندانی ندارند .ما نمیخواهیم در این چند سطر کلاس شیمی راه بیاندازیم اما مت امفتامین محرکی بوده که مورد استفاده ی شوم گروه های تند رو و کمکی به پیشوای سوم المانی ها بوده که هدفش

ساخت ارتشی که قدرت نامحدود و ترس و هراس عظیمش در ذهن همه بماند بوده و برای اینکار در مدت زمان کوتاه میبایست از بدن یک سرباز ساده ی المانی یک ماشین همیشه بیدار و خستگی ناپذیر و بدون نیاز به سوخت ساخت, این کار تنها از یک رو امکان پذیر بود و ان همان سوزاندن اندوخته های یک انسان بود .مت امفتامین مواد محرکی بود که در این طراحی شوم و ضد بشریت بکار گرفته شد نتیجه ی دراز مدت این ماده بر مغز و سایر اندام های بدن هر شخصی بطور کامل از همان اول مشخص بود اما با پیش برد ان و ساخت انسان های یک بار مصرف  و همیشه بیدار با تاریخ انقضای حد اکثر چند سال برای یک جنگ چند ساله و رساندن انها به سود و منفعت کثیفشان کافی بود .بی تردید یکی از غیر انسانی ترین و مخفی ترین مسایل دنیای نازی این مهم بوده.اهداف این شیاطین  تنها محدود به سیاست نشد و امروزه بااضافه کردن مقادیر ارزانقیمت و سمی مثل اسید با طری به مواد اولیه ی این محرک بسیار قدرتمند علاوه بر اینکه قیمت ان برای طبقه ی متوسط و فقیر جامعه را مناسب کرده بلکه دسترسی به ان اسان شده و در هر مکان خلوت مردمی را با اسباب بازی مخصوص خودش که پایپ نام دارد به خودش مشغول کرده .این یک سناریوی مشخص برای حذف تدریجی مردم هوشمند دنیا و پیش برد اهداف نظام سرمایه داری است چرا که ما با جهانی مواجه هستیم با توطئه ای یکپارچه که عمدتا بر اساس روش های حریصانه ای استوار است تا منطقه نفوذ خودش را افزایش دهد. سیستمی است که منابع انسانی و مادی وسیعی را به زور به خدمت گرفته برای ساختن قدرتی محکم و به هم بافته از درون خودشان که عملیات نظامی ,دیپلماتیک,جاسوسی ,اقتصادی و علمی سیاسی را با هم ترکیب کرده است  آماده سازی این کارها پنهانی و برای هیچ کس مسجل نیست و اشتباهات انها در هیچ روزنامه یا مجله ای چاپ نمی شود در این بازی یک طرفه از جانب سرمایه دارانی اشراف زاده بوده که برای پیش برد اهدافشان حاظر به انجام هر کاره غیر انسانی بوده و هستند.کاری به هدف شیطانی انها ندارم اما چیزی که میبینم این توطئه ی کاملا جهانی است که به دقت مهندسی شده تا نسل جوان کشورهای جوان را از دیدن حقیقت باز دارد و با این کار جوانان سالم دنیا تبدیل به همان یک بار مصرف های انسانی میشوند که بعد از چند سال باید سقوط یک به یک هر کدام از انها را به حسرت و غم به نظاره نشست .  شیشه ماده ای بسیار خطرناک که همراه با ترکیبات و نا خالصی ها زیاد در اشپزخانه های مخصوص به خود ساخته و وارد چرخه ی مصرف جوانانی با رویای قهرمان های هالیوودی میشود.رویای داشتن یک تفریح شاهانه و جوانی کردن به قیمت سوزاندن هر انچه از جسم هست .وقتی مت امفتا مین یا همان شیشه با تفریح های به ظاهر شاهانه خودش وارد سیستم عصبی بدن میشود  از راه رگ های عصبی مستقیما وارد مغز میشود و مثل یه خوره ی قوی دوپامین ها یا سلول های خاکستری مغز را میخورد و انرژی که باید طی یک مدت طولانی از بدن به آرامی خارج میشده را با سوختن این سلول ها به مقدار زیادی به یک باره از بین میرود .دنیا تغییر کرده است ایا احساس میکنید مکر و حیله های غربی و شرقی را ؟

هر وقت چشمانتان خوب باز شد یک بار دیگر داستان اول را بخوانید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 21:49  توسط دوچشم  | 

وزش باد

باد پیام تو را برای من فرستاد ...

تو یعنی انتهای درد و زخم

تو یعنی درماندگی و نا امیدی و دست های بی جان و بی رمقی که با تمام قوا آن ها را بالا میبری تا شاید کسی ان را بگیرد و به واسطه ی گرمای دستانش کمی دلخوش شوی ...

اما کدام دلخوشی را میپسندی چشمانت را ازاد کن و به دور از میله ها ببین دلخوشی های پوچ را که هرچه کم ارزش تر می شوند شور و هیجان بیشتری به وجود می آورند

خود تو که در آینه به زرق و برق دنیای رنگارنگت می نازی آیا خبر از ان یکی داری که چطور باد سرد از روی  شانه های عرق کرده اش می وزد و سرما را به سر پر از دردش می برد تا به واسطه ی ان سرما تبدیل به درد شود و حتی رمق تکان دادن انگشتان را از او صلب کند از احوالاتش خبر نگیر...

یا

تو که محو احساساتی... آیا در دنیای ما بسرمیبری؟سخت نیست فهمیدن این موضوع که خود را یگانه انسان عالم هستی میدانی و قدرتی کاذب را به خود میخورانی و از خود اسطوره میسازی که از نظر تو دنیا جایه اسطوره های عشق همچون مجنون و فرهاد است

و

تو که به گذشته و افتخاراتت می نازی و با تمام وجود انها را در چشمانت متمرکز میکنی که جلو ه ای از غرور بیابد تا به وسیله ی این غرور قیمت خود را بالا ببری پیرمرد تازه فهمیدی هرچیزی که امروز یاد گرفتی در جوانی هم بلد بودی اما باورش نداشتی تا نوبت به امتحان از این درس استاد رسید.دم از تجربیات نزن اگر این دو چشم پر خون انطرف میله را نمیبینی ...

تا

کجا پیش میروی ای نوزاد تو که انقدر در این دنیای گرگ صفت و وحشی ضعیف هستی که حتی لای دندان هم نمیشوی چطور میخواهی ان همه درد را تحمل کنی تو

آهای

ای مردک کارگر تا کی میخواهی دلت را به همان استکان چای و سیگارت خوش کنی که بعد از کار خستگی را از تو بگیرد

 

مرد کارمند

کودکت مگر چقدر میتواند تو را دوست داشته باشد که تمام مدت کار به او فکر می کنی

و تو ای غریبه

درون این زباله های تکراری دنبال چه میگردی دنبال کدام دلخوشی هستی؟

گوش کن صدای می اید...

دخترک نیمه جان درون امبولانس که تمام فرورفتگی های اسفالت جاده از چرخ های امبولانس تا اعماق وجودت رسوخ میکند از چه چیز وحشت زده ای این که پایانی که دیگر افتاب و مهتاب را نبینی و زیر باران  تمام این دلخوشی ها ؟

بوی خاک را حس نکنی

اما بهتر است برگردیم به پشت همین میله ها

پسرکه گوشه ی زندان چرا چشمان ترت هیچوقت خشک نشد و یک گریه ی پر داد تبدیل به

بغضی ۲۴ ساعته همزمان با گردش یک دور زمین گشت ایا کسی نیست که دستان او را بگیرد یا فریاد او را بشنود؟اما مگر او فریاد برآورده است؟

پسرک همه ی انها دلخوشند به ساعتی بعد اما تو دلخوشی به بعد آن طناب ضخیم

حالا که جلد ضخیمی به نام قبر رویت کشیده اند و تو  تبدیل به خاک وخاطره شدی میفهمم که چقدر بر تو سخت گذشت ان روزها که دستان بیرمقت را بالا می اوردی

وهیچ کس ان ها را نمیگرفت...

بیاد یک  اعدامی به علت دعوای خیابانی ...

هنوز آخرین صدایت در تمام وجودم لرزه می اندازد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:20  توسط دوچشم  | 

توطئه بزرگ

دوستان خوبم آماره بالایی نیست

اینجا آهنگ برای دانلود نیست

فیلم نیست و تفریح و جوک هم نداریم اینجا دو تا چشم باز به روی حقیقت احتیاج داریمخیلی وقته دارین چشاتو میبندینو فک میکنین قهرمانای هالیوودی هستین فک میکنین دارین تفریحای شاهانه انجام میدینمغز ما انسانها یک موتور قدرتمنده برای کار های روزمره و قلب یک موتور سوخت رسان و بسیار حساس که مستقیم با مغز در ارتباطه بیشتر فرایند عضله سازی بدن و سلول سازی ها و جای کردن پروتین ها در بدن به وسیله ی سوخت بدن که همون خونه و مغز که فرماندهنده و قلب که پمپاژ کننده است انجام میشه حالا که با یه سیستم ساده که همتون خوب میدونستید اشنا شدید میخوام مت امفتامین رو وارد این چرخه کنم  میخوام بهتون نشون بدم چه اتفاقی میوفته ...وقتی مت امفتا مین با تفریح های شاهانه خودش وارد سیستم عصبی میشه و از راه رگ های خونی به دوپامین های مقز نفوذ میکنه به شکل کاملا مشخص مثل خوره مغز چرا که با سوختن سلول های مغز انرژی که میبایست طی ۳ ماه از بدن شما ازاد میشد رو با سوزاندن پروتین های غنی شده ی مغز در عرض ربعی از ساعت بدت میاره و این فرایند سوزاندن مثل سوختن کاه به همه جای مغز سرایت میکنه و از این انبار گندم که منظور مغز مصرف کننده است هر روز یک کامیون دوپامین خارج میشه به این عکس دقت کنید .

در سمت راست میبینید که قسمت قرمز که منطقه تمرکز دوپامین هاست داره به تدریج محو میشهمن دکتر نیستم من سرگذشتی دارم که به خواست خدا و با تجربه های شخصی به خیلی چیزا رسیدم نقشه های دشمنان ما انسان ها اونقدر سادست که هر کودکی به سادگی میفهمه اما هوا و هوس ما است که باعث میشه هرگز نفهمیم چی کار میکنیم  و ناخواسته خودمون رو تو گردابه قدرتمندا بیاندازیمافراده بیدار در این دنیا کم نیستند این بوق و کرنای دشمنانه که خیلی بلنده قسمت بعدی قلبه که بعدا راجع بهش توضیح میدم...توطئه دجال فقط مختص اقتصاد و اعتقادات شما مردم نیست بلکه پاکردن کامل صورت مسئله یعنی از بین بردن مغز هوشمندان جامعه بشریه همان توطئه ای که با پیشنهاد خبیثانه به هیتلر  شروع شد پیشنهاده دو خانواده ایلوموناتی یهودی برای دادن سرمایه ای عظیم به ادولف هیتلر برای کشتن یهود چرا؟چون اگر میخواهید املت درست کنید باید چند تا تخم مرغ هم یشکنید ..

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 14:12  توسط دوچشم  | 

شروع یک تصمیم

زدست ديده و دل هر دو فرياد

 

هر آنچه ديده بيند دل كند ياد

 

بسازم خنجري نيشش ز فولاد

 

زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

 

(باباطاهر ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:57  توسط دوچشم  |